خرید بک لینک
حس میکنم آدم باید انقدر تو زندگیش بدوه که وقتی شب ابدی رسید و قرار شد دراز بکشه تا اخر دنیا بخوابه، صدای قلنج کمرشو تو قبر بشنوه. حس کنه انقد خستس که سرش نرسیده به خاک، خر و پفش هواس. پیش خودش بگه آخییییشششش بالاخره تموم شد! پیژامه راه راهشو ب

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 24 مهر 1396 ساعت: 22:42

مگه یه تیکه مرز چقدر تاثیر داره که یه ورش میشه اون نیویورک منحوس و یه ور دیگش تورنتوی به این قشنگی! میخوای مرزو آبی بگیری خاکی بگیری یا هوایی، داستان جور در نمیاد والّا!

(ببخشید اگه نیویورک فِیوِریتتونه)

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 2:6  توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 24 مهر 1396 ساعت: 22:42

خیلی سریع و صریح به همه چی عادت کردیم تو زندگی. سوال اینه که این توانایی بزرگ از کجا نشات میگیره؟! پنی شد ریال! ما اُکی بودیم. ریال شد سِنت. اُکی بودیم. نیوتون هال شد میسیگا رُود، باز اُکی بودیم. شهروند شد اَزدا، تِسکو شد والمارت! کماکان راحت

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 24 مهر 1396 ساعت: 22:42

خب نگار جواهریان درست میگه :"هر چیزی بالاخره یه جا تموم میشه دیگه." پس اینطوری که به اتمام هر چیز چنین ایمان راسخی داریم، مهم میشه که چطور تموم میشه؟ چه چیزی باعث تموم شدنش میشه اصلا؟ مرگ؟ تصادف؟ مهاجرت؟ کمبود وقت؟ حذف؟ عبور از برهه های مشخص زندگی؟ بزرگ شدن؟ شهرت؟ ثروت؟ جدا شدن؟ تغییر؟ آینده؟ هدف؟ جاه طلبی؟ تغییر رویه؟ فقر؟ ازدواج؟ تحصیلات؟ بچه دار شدن؟ چند خط میشه نوشت! چه لیست بلند بالایی

برچسب: نگارُ,علیها,السلام, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 4:54

اون روز که عینکم خراب بود دست تعمیرکار، بی نهایت دید زیباتری از جهان اطرافم دریافت میکردم. فک کن دنیایی از لکه های نور، چاق و لاغر، با کت شلوار یا مثلا روسری، که اینور و اونور میرفتن یا نورایی که مثلا وسط چهارراه چشمک میزدن یا هی رنگ به رنگ عوض میشدن، قیامتیه واسه خودش، محشریه که نگم واست! دیگه ازون به بعد فقط وقتی عینکو میزنم که بخوام اسم ایستگاهی رو چک کنم یا از فردی سوالی بپرسم یا مثلا گم

برچسب: نجوان, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 4:54

فیلمی که از دیدگاه کودکان نسل امروز واسه گروه سنی الفه و منِ نیمچه نسل قبل (مال کدوم نسل حساب میشم اصلا؟) که ابدا موافق نیستم و قطعا یه برچسب -۱۸ میچسبوندم تنگ سی دی، مجبور شدم امروز یک ساعت و نیم تمام پاش بشینم. هر لحظه که زامبیا حرکات دِیلی روتینِشونو انجام میدادن حس میکردم تمام غذای تو معدم از فرط دیسگاست شدن طغیان میکنه، موج میزنه و و پایین میره، و نمیتونستم استاپش کنم چون طه این فیلمو ت

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 4:54

صفحه بندی